|
گر دیگران به عیش و طرب خرماند و شاد --- ما را غم نگار بود مایه سرور
|
شعر (غربت)
|
|
|
|
|

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش
بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
به حساب تاریخ ..
از امروز شروع میشود ...
آغاز ...
راستی حواست هست چندمین بیعت نامرئی را جشن میگیریم ؟
خطا از من است، می دانم
از من که سالهاست گفته ام “ ایاک نعبد”
اما به دیگران هم دلسپرده ام
از من که سالهاست گفته ام ” ایاک نستعین”
اما به دیگران هم تکیه کرده ام
اما رهایم نکن بیش از همیشه دلتنگم ..
به اندازه ی تمام روزهای نبودنم .....
از من دلگیری
می دانم...
رفته ای پشت ابرها
داری گریه می کنی...
همه عمر برندارم سر از این خمـــار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور وغیبت افتد
دگران روند وآیند ....
و تـــو همچنان که هستی ...

چشم در چشمهای من می دوخت ، با رخی زرد باز می خندید
حسب حالی ننوشتیم و شد ایّامی چند
محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند
در خرابات مغان نور خدا میبینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه میبینی و من خانه خدا میبینم
خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن
فکر دورست همانا که خطا میبینم